- انسانشناسي و نيازشناسي در تبليغ
اگر بخواهيم دين را به مصرف كنندة دين برسانيم، يقيناً مطالبي را بايد براي او گزينش كنيم، يقيناً گزينش هم طبيعتاً بايد متناسب با انسان و اولويتهاي دين باشد كه اين دو در حقيقت يكي هستند. وقتي كه ميخواهيم معارف ديني را انتخاب كنيم و به مخاطب برسانيم به دو شناسة بسيار مهم دينشناسي و انسانشناسي نياز داريم كه هر دو بسيار مهم هستند.
اگر انسان را نشناسيم نميتوانيم نيازهاي او را تشخيص بدهيم؛ انسانها خيلي از اوقات نياز خودشان را نميتوانند بيان كنند و اين يكي از آسيبهاي جدي نيازشناسي و مخاطبشناسي است يكي از موانع ما براي شناخت نياز حقيقي مخاطب نيازهاي كاذبي است كه او احساس و بيان ميكند.
اين نيازشناسي بايد بر انسانشناسياي كه دين به ما ميدهد مبتني باشد، لذا معارف انسانشناسانة خودمان را بايد گسترش دهيم، چيزي كه در انسانشناسي بايد بيشتر ملاحظه شود تا اين نيازشناسي دقيقاً صورت بگيرد، پاسخ به سؤال چگونگي انسان است، نه چيستي انسان، بحثهايي كه در پاسخ به سؤال چيستي انسان مطرح است خوباند، اما در تشخيص مطالب مورد نياز انسان زياد اثرگذار نيستند؛ مثلاً در پاسخ به سؤال چيستي انسان ميگوييم: انسان داراي روح مجرّد است كه اين آگاهي در تعيين نوع مطالبي كه بايد به مخاطب بگويم خيلي كارايي ندارد، اما در مورد چگونگي انسان به اين پاسخها ميرسيم كه مثلاً گاهي از اوقات اميال و گرايشهاي انسان با يكديگر تزاحم پيدا ميكنند، انسان چگونه در مقام تزاحم اميال و گرايشها يكي را بر ديگري ترجيح ميدهد كه با يادگيري اين مسائل و بيان آنها راه نفوذ در آدمها را پيدا ميكنيد.
وقتي فهميديد كه تزاحم اميال در انسان وجود دارد، اول يك ميل مخالف و بد در وجودش ايجاد ميكنيد، به آن ميل بدش كاري نداريد، ميلِ خوب را نيز كه بتواند با اين ميل بد مبارزه كند ايجاد و يا تقويتش ميكنيد، مخاطب بعد از جلسه با خودش دعوايش ميشود؛ مثلاً يكي از انگيزههاي يك دختر براي بيحجابي اين است كه ديگران او را تحسين كنند، شما ميتوانيد مستقيماً با اين انگيزة او مقابله كنيد، براي اينكه ديگران تو را تحسين كنند، داري فرهنگ جامعه را به لجن ميكشي، روح آدمها را به بدي سوق ميدهي، اين كار را نكن، مگر تو كمبود محبت داري؟ اين كار درگير شدن با اين گرايش او است، يك گرايش ديگري را پيدا كنيد كه اين گرايش در اين فرد هست، ببينيد اين گرايش را ميتوانيد تقويت كنيد، آدم همكلاسيهاي خودش را بايد دوست داشته باشد، همسايههاي خودش را بايد دوست داشته باشد و به آنها محبت كند، اصلاً زندگي چيزي جز اين نيست كه آدم به ديگران خدمت كند مخصوصاً خدمت كردن كه يك جاهايي خودش را خيلي قشنگتر نشان ميدهد؛ مثلاً اگر روح او را نسبت به ديگران مهربان بار بياوريد يا اين مهربان بودن نسبت به ديگران هيچ مخالفتي ندارد، به آن دختر بيحجاب يا بدحجاب نبايد تذكّر داد بلكه بايد روحيّة مهرباني را در او تقويت كنيد، حالا چه به او بگوييد چه نگوييد دچار يك درگيري دروني ميشود، ميتوانيد براي اينكه اين درگيري هم آغاز شود يك راهنمايي كنيد كه بيحجابها به خيليها نامهرباني ميكنند؛ يعني اصلاً دلشان رحم نميآيد بيحجابي بد نيست، اما له كردن ديگران، دل شكستن هنر نميباشد،
پس اگر به بحث تزاحم اميال، مسلّط باشيد ميدانيد با چه روشي وارد شويد، چكار بايد بكنيد، كدام يك از اميال در اين فرد وجود دارد كه خوابيده، آن انگيزة پنهان شده و محجوب او را بايد رشد بدهيد تا با اين انگيزه در بيفتد.
آگاهي از چگونگي انسان و اين كه انسان چه زماني روي يك موضوعي فكر ميكند، چه زماني انگيزه پيدا ميكند، مبلغ دين را در كشف نيازهاي مخاطب و حتي در روش بيان مطالب براي مخاطب خيلي موفق خواهد كرد. پس بيشتر به يك انسانشناسي از نوع چگونگي نه چيستي، نياز داريم. هر چه به چگونگي انسان نزديكتر شويم در گزينش مطلب براساس نياز مخاطب بيشتر موفّق خواهيم بود و از آن طرف، يك دينشناسي لازم داريم، در دين چه چيزهايي مهم است، از بعضيها ميپرسيد چه چيزي در دين اهميت بيشتري دارد، ميگويند: خوب شدن، تكامل انسان، بعد ميگويي خوب شدن چيست؟ به رفتارهاي خوب اشاره ميكند،كمي بيشتر كه سؤال ميكني پاسخهاي اشتباه ميگويد؛ چون اصلاً از توي خوب شدنش عبوديت در نميآيد، عبوديتي كه اصل معناي خوب شدن است، عبد خدا شدن يعني چه؟ آدم خوب است از زن و بچهاش دفاع كند، ولي عبد يك وقت لازم ميشود اين خوب را بگذارد كنار براي يك خوب برتر، عبد قدرت تشخيص و ترجيح دادن بين خوبيها را دارد اين مهمتر از خوب شدن است، ابليس هم خوب بود امّا، يك خوبي را گذاشت كنار، رجيم شد، اصلاً همة خوبيهايش حبط شد، نميخواهيم مردم را به خوبيهايي دعوت كنيم كه براي رسيدن به حقيقت خوب بودن حجاب بشود، خيليها فكر ميكنند غرض دين، خوب شدن است، ولي معناي خوب شدن برايشان شفاف نيست، خيليها جايگاه و اهميت ولايت را در عموم احكام دين نميتوانند تشخيص بدهند. فقط شنيدهاند كه ركن ركين دين، ولايت است، حتي نماز نيست و به اندازه ولايت اهميت ندارد، اين فرد، دينشناس نيست و گزينشهاي او از دين معمولاً به صواب نخواهد بود، اگر بخواهيد دين را بشناسيد بايد يك كار دقيق دينشناسانه انجام بدهيد.
مبلغ بايد بتواند به نيازشناسي اقدام كند، براي درك اصليترين نياز، دو چيز را بايد درك كرد؛ يكي انسان را و ديگري آن هدفي كه مبلّغ ميخواهد انسان را به آن هدف برساند.
دين پاسخ به آن چيزي است كه انسان آن را دوست دارد و اين پاسخ را به دو صورت و در دو مرحله بيان ميكند، اول، به انسان ميگويد تو چه چيزي را دوست داري و بعد ميگويد چگونه به اين دوستداشتني خودت برسي.
دين اصلاً از كسي ميخواهد كه تغيير كند، به بار رواني منفي ذهنيّت انسانها كه دين سخت است، توجه كنيد، سخت يعني چه؟ هر چيزي كه به تو بگويد تغيير كن، آسان يعني چه؟ آسان يعني چيزي كه ميگوييد تو سرِ جايت باش، دين به تو نگفته كه جايي بروي، دين آيا ميخواهد انسان ارزشهاي وجودي خودش را تغيير بدهد و چيز ديگري جايگزين كند؟ دين از انسان ميخواهد فطرت خود را، ارزشهاي وجودي خود را شكوفا كند، اصل دين شكوفايي است، دين چيزي جز خلاقيت نيست، «أطعنی حتی أجعلك مثلی» مرا اطاعت كن تا تو را مثل خودم قرار بدهم.
دين پاسخي است به خواستنيترين خواستههاي انسان و به انسان كمك ميكند تا چيزهايي را ميخواهد بشناسد و به انسان كمك ميكند تا به خواستهاش برسد، چرا دين بايد به انسان كمك كند تا بداند چه چيزي ميخواهد؟ چون اگر انسان اين قدر سطحي است كه خواستة خودش را به راحتي درك ميكند حوصلهاش از خودش، از زندگي، از حيات، از همه چيز سر ميرفت، تمام زيبايي وجودِ انسان به ژرفاي وجودِ انسان است. فرق انسان با حيوان در اين عمقش است.
دين پاسخي است به نياز انسان، دو تا كار هم انجام ميدهد؛ يك دينشناسي، يك مجموعه به طرف ميدهيد، خب در اين دين از نمازش تا ولايت، از حقالناس تا حقوق والدين، اينها چه جايگاهي دارند؟ بنده هرم طولي اهداف تربيت ديني را به شما معرفي ميكنم، نوك قله هرم چه چيزي را ميگذارم؟ عبوديّت. ذيل عبوديت، ولايت، ذيل ولايت اين همه مفاهيم ديني، اهدافي كه تعقيب ميكنند خانواده، ذيل خانوده، حقالناس. ذيل حقالناس، عبادات. ذيل عبادات، اخلاقيات فردي است، آيا ما ميتوانيم اين طبقهبندي را درست بدانيم؟ بله، چون تا طبقهبندي منسجمي از دين نداشته باشيم چه چيزي را ميخواهيم به مخاطب منتقل كنيم؟
بعد پايين كه ميآيي حقالله قرار ميگيرد، بعد براي همين حقالله پايينش صفات اوليه و فضايل فردي انسانها است، اين هرم چه كمكي ميتواند به ما بكند براي اينكه ما دين را درك كنيم بر اساس اهميت، ارتباط اينها را به همديگر برقرار كنيم، هر موقع از ولايت بحث ميكنيم نگاهمان به پشتسريهايش باشد، بچههيئتي درست نكنيم كه به پدر و مادرش بياحترامي ميكند، بايد بگوييم: يكي از مهمترين مقدمات ورود تو در اين جلسات احترام به پدر و مادر است، بعد بايد عبادات را روي چه چيزي استوار كنيم، عبادات را، نماز را بايد روي چه چيزي استوار كنيم؟ روي اخلاق فردي.
نماز را نبايد با آرمانها گره بزنيم. ببينيد، نماز را با آرمانها گره بزني كار سختتري است؛ نماز را اگر با حداقل اخلاق گره بزني، خوب است نماز را با امام زمان گره نزنيم، خيليها نماز با زلف امام زمان(عج) گره خورده خواندند، يك مدتي نمازخوان شدند، خسته شدند، بعد از مدتي رها كردند، چون آن نماز يك هيجان است كه عشق به امام زمان(عج) جوان را وادار ميكند نماز اول وقت بخواند.
يك بار در توضيح نماز گفتيم؛ نماز براي اين است كه انسان ياد بگيرد حرف خدا را گوش كند، نماز براي لذت بردن، مناجات كردن و براي خيلي از اين حرفهاي عشقي و حالي كه ميگويند نيست، واجب نماز ادب است، ادبِ انجام تكليف و ادبِ بندگي است، خدا نميخواهد ما در نماز محبت پيدا كنيم يا محبت ابراز كنيم يا معرفت ابراز كنيم؛ خدا ميخواهد در نماز مؤدب بودن خودمان را نشان دهيم. از مبلّغي خواستند كه يك نماز حداقلي را معرفي كند، اينگونه گفت: «نماز عشقبازي با خداست» عشقبازي با خدا دروغ است، قسمت واجب نماز كه بر همة آدمهاي چهارده ساله واجب است عشقبازي نيست، تخصيص اكثر نبايد زد، اين عشقبازي براي عدة بهخصوصي است آن هم نه از چهارده سالگي!
فقه نماز، واجب نماز، ادب نماز است، نه عشق اينكه در فقه ميگويند شك بين يك و دو باطل است و نفرمود اگر نمازت با حال بود آن را ادامه بده؛ يعني به ادبِ نماز گير داده است نه به عشقبازي آن.
جوان به من ميگويد: حاجآقا! من چكار كنم از نماز لذت ببرم؟ ببين مسئلة كاذب، براي جوان درست كرده است، به او ميگويم: بنا نيست از نماز لذت ببري وگرنه خدا يك شكلات ميگذاشت توي نمازگفتم: پس كِي ميخواهي آدم بشوي؟ گفت: يعني چه؟ گفتم: ساختار نماز اينگونه است كه آدم ازش لذت نميبرد، آدم را آدم ميكند اين قدر عذاب وجدان احساس نكن، فكر ميكند نماز براي لذت بردن از مناجات است، ميخواهد اين لذت را تجربه كند اما هي احساس شكست ميكند، حال اينكه يك نفر هميشه خودش را شكست خورده بداند چه تأثيرات روحي بر او خواهد داشت؟ بهتر نيست نماز را ترك كند؟ تا اين قدر عذاب وجدان نكشد، گفتم: نماز براي اين است كه تو بخواني خدا خوشش بيايد.
واجبات نماز مگر اينها نيست، واجبات نماز را ول كرديم ميرويم سراغ تحليل عرفاني مستحبات نماز! تحليل عرفاني آن وقت آورده بودند جواب ميدادند نماز ابعاد عرفاني دارد، مگر ما گفتيم ابعاد عرفاني ندارد، همين وجوب نماز بُعد عرفاني دارد اين وجوب را تحليل عرفاني بكن، قسمتهاي واجب نماز را تحليل عرفاني بكن، اصلاً نماز در جامعه ما بَد معرفي شده است.
يك دينشناسي لازم داريم كه بتواند نگاهي حكيمانه به حقيقت دين بكند بعد شبكهاي منظم و بجا از عموم معارف و احكام ديني در ذهن خودش درست كند و جايگاهها و ارتباطهاي همه اينها را منسجم با همديگر درك كند تا الاهم فالاهم را تشخيص بدهد آن وقت يك دفعه در اين شبكه، روضه جايگاه خودش را نشان ميدهد، اول امام را بشناس، عليبن ابيطالب را بشناس، چرا ميگوييم علي، بگو پيامبر، پيامبر مهمتر است «أنا مدينة العلم و علی بابها» شما حالا شاگرد پيغمبر را بشناس، دسترسي به او آسانتر است، بعد برو سراغ پيامبر، او عظمتش خيلي بيشتر است، حقيقت امامتشان هم كه يكي است، فعلاً امام حسين را بشناس، بچه اميرالمؤمنين است.
شما ميآييد امام را بشناسيد به عنوان يك واقعيت امام را كه شناختي اولين و مهمترين برداشتي كه از يك امام درك شود ارتباط او با خداست، ما چه ميفهيم ارتباط اميرالمؤمنين با خدا چيست؟ در رفتار عليبن ابيطالب در رفتار عليبن الحسين، در رفتار رسول خدا، نشان دهيم كه انسان چه موجود محترمي است، دلايلش زياد است، نگوييد من دو تا موضوع بيربط را به يكديگر ربط دادم اين بحث، محوري و اصلي است.
بعد كه نشان داديم انسان چه موجودي است ديگر كسي نميتواند به اين انسان به سادگي ظلم كند، زيرا كرامت خودش را درك كرده است، در روايات هست كسي كه پيش خودش خوار باشد نتيجهاش چيست؟ مهمترين نياز جهان مُدرن اين است كه كرامت انساني لگدمال شده را درك كند، چطورياش ديگر كار شماست كه كرامت انسان را جا بيندازيد براي مخاطبتان، لذا اولين كار دينشناسي اين است كه اينها يك آدم ببينند كه باهاشون مثل آدم برخورد ميكند، اين را كه ديدند ميگويند: عجب! ما اين قدر آدم حسابي هستيم خودمان نميدانستيم، اين قدر ارزش داريم، بله آقا تو اين قدر ارزش داري، اين را كه درك كرد، يك طوري قصههاي اولياي خدا را بايد بگوييد تا اين ارزش و كرامت را از آن قصهها درك كند، از اينجا دنبال خدا ميرود، از اينجا دنبال راهنما ميرود، سفر از خدا را شروع ميكند، ميآيد دوباره به امام ميرسد، دوباره به خودش ميرسد، دوباره اين سفر همين طوري ادامه دارد ،هي دور ميزند ،در مرحلة اول بايد بگوييم انسان چه موجود گرانقدري است ﴿لقد كرمنا بنی آدم﴾.
ما اين شبكه را بايد به عنوان يك دينشناس فرا بگيريم كه دينشناسي كار آب خوردن نيست كارِ علمي ميبرد، تحليلهاي علمي عميق ميخواهد.
گوشههاي ديني را به ديگران منتقل كردن فايده ندارد، يك دينشناس عميق ميخواهد، يك دينشناس بايد يك دستگاه ذهني منسجم داشته باشد،هر مسئلهاي را ميدهد به آن دستگاه ذهني منسجم از آن طرف جوابش را بگيرد، مبلّغين ديني بايد به جوانها دستگاه ذهني منسجم را بدهند، دستگاههايي كه حسابي برايشان جا بيفتد.
پس براي كار تبليغي به انسانشناسي عميق دينشناسي دقيق احتياج داريم.
- منبع :
|
|